زمستون پارسال بود بدجوری مریض بودم رفتم آمپول بزنم ، پرستاره گفت برو بخواب رو تخت ، شلوارت رو بکش پایین تا بیام.
عاغا منم دیدم تخت
تو اتاق خالی هست رفتم کشیدم پایین و خوابیدم رو تخت.
یه 10 دقیقه
گذشت دیدم هی صدا میزنه آقای فلانی...
منم صدا زدم
اینجام.
اومد زد
زیرخنده گفت چرا اینجا خوابیدی؟
گفت برو
تزریقات نه اتاق انتظار
برگشتم دیدم
پشت سرم 20 تا آدم رو صندلی نشستن و من 10 دقیقه داشتم براشون نمایش باسن مبارک
میدادم!!!!
با اعتماد به
نفس کشیدم بالا رفتم بیرون...