ارسالی از م...
سلام آقا امین.
5سال پیش سرطان گرفتم. یادمه اون وقتا دنیا واسم تموم شده بود حدود 10 ماه بعد یکی سر راهم قرار گرفت که هر چی کردم از خودم برونمش نشد حتی مریضیمم بهش گفتم.
ولم نکرد بهش علاقه پیدا کردم بهم انگیزه میداد به جرات میگم دلم به بودنش گرم بود دنیامو ساختم با مرضیم جنگیدم هر جا کم میاوردم کنارم بود دیگه باورم شده بود واقعا دوستم داره این از همه حرکاتش معلوم بود .
دیشب بعد 4 سال از دهنش در رفت گفت روز اول فقط میخواستم باهات دوست باشم وقتی فهمیدم مریضی با خدا معامله کردم اول دوست نداشتم ولی کم کم عاشقت شدم ...
خورد شدم. شکستم داغون شدم حتی انگیزه مبارزمم از دست دادم میدونین چرا؟ پدر من رفت جبه شیمیایی شد و من بیماریمو بخاطر شیمیایی پدرم دارم چون نباید بچه دار میشدن این تشخیص دکترامه ...
بابام شهید شده ولی وقتی زنده بود میگفت من با خدا معامله کردم و نتیجه این معامله از دست رفتن جون خودش و از بین رفتن سلامتی دخترش شد ...
اما حالا کسی تو زندگیم اومده که ترحم به منو اسمشو میذاره معامله با خدا ...
خدایا شکرت ولی جواب جگر سوخته منو کی باید بده؟ چرا ادما اینقدر خود خواهن؟؟
از شما و بچه هایی که اینجامیاید میخوام برام برام دعا کنید.ممنونم
م... عزیز
هیچگاه دلت را به روزگار مسپار که دریایی از ناامیدی هست .
دلت را به خدا بسپار که دریایی از امید هست
برات دعا میکنیم...